غم یاران
برو احساس برو
برو از کنج دلم عشق برو
برو بیرون شادی
برو بیرون برو از من بگریز
دگرم نیست ز آن دم یادی
دگرم نیست به ماندن نایی
کرده این دل هوس یاری یاران اما
دگرم نیست ز یاران یاری
چه کنم عشق؟ ؛ ندانم!
جز تو اشکی گوشه چشم ندارم
که ز دوری ثمری هم بجز از درد ندارم
سفری هم بجز از مرگ ندارم
کفنی هم بجز از برگ ندارم
یادم آید که من از سنگ نبودم،نفر جنگ نبودم(من بورسیه ارتشم !)
برگ زرد خشک و بیرنگ نبودم
شدم از دوریتان پرپر و دیگر نیم آن بوته احساس لطیف
شده ام شسته اشک
سرد سرد است تنم
زخم و پر اخم دلم
چون که هر دم برود بر دل من
تیغ آن گل که زدم خود به سرم !


صفر نظر
براي نوشته ي "شعر نو “غم یاران”" ارسال شده است!

ارسال نظر