داروسازی مشهد قبول شدم و سر و کارم به اینجا افتاد و کم کم دوری ها و دلتنگی ها هم شروع شد. هر لحظه منتظر یک تعطیلی بودیم تا کوله بارمون رو ببندیم و برگردیم پیش دوستای قدیمی تا اینکه بالاخره دوشنبه دوم آبان دل به دریا زدیم و راه بیرجند رو در پی گرفتیم. وقتی رسیدم بیرجند با تک تک دوستان تماس گرفتیم و برنامه ریزی کردیم برای یک کوه رفتن جانانه اونم به همراه یک میهمان عزیز و دوست داشتنی یعنی دبیر زیست شناسی پیش دانشگاهی مون.طبق روال معمول جلسه بحث و بررسی امور مربوطه روقرار شد که توی پارک توحید برگزار کنیم.
شب همه توی پارک حاضر شدیم و مذاکرات آغاز شد .من که به اصطلاح استارت کوه رفتن رو زده بودم ، ساعت ۵ صبح رو برای آغاز حرکت پیشنهاد دادم که منجر به اعتراض شدید بچه ها شد و بالاخره بعد از کلی مذاکره و رایزنی ها گوناگون و چند مورد دست به یقه شدن قرارمون شد ساعت شش صبح فلکه بیدخت…
بعد از تعیین ساعت حرکت هر کس مسئول تهیه یک چیزی شد یکی گفت گوشت با من یکی گفت قند و چایی با من هر کس یه مسئولیتی رو به عهده گرفت تا نوبت رسید به من . و فقط مونده بود کار خوردن که من به عهده گرفتم . اما مثل اینکه ول کن نبودن و به من گفتن تهیه زغال با تو! ما هم بالاجبار پذیرفتیم .
بعد از اتمام مذاکرات همه رفتن تا کالاهایی رو که تهیشون رو به عهده گرفته بودن آماده کنند من هم رفتم و خوابیدم.فردا صبح اون روز وقتی که از خواب بیدار شدم یه نگاه به ساعت زدم یک ربع به شش بود! دو مشته کوبوندم به سرم و با عجله لباس پوشیدم و زغال ها رو برداشته و از خونه زدم بیرون. یکی نبود به من بگه تو که خودت همیشه تا لنگه ظهر می خوابی چه اصراری داشتی که صبح زود راه بیفتیم .
توی خیابون پرنده هم پر نمی زد.اما عوضش من با اون سرعتی که داشتم می دویدم کم مونده بود که پرواز کنم.تقریبا هر ۲۰۰ متری یه نفسی تازه می کردم و یه نگاه به ساعت می زدم و دوباره گاز رو می گرفتم واین چرخه همینطور ادامه داشت تا رسیدم به نزدیکی های فلکه بیدخت . ساعت شش و ده دقیقه بود سرم داشت گیج می رفت .توی ذهنم بچه ها رو تصور می کردم که دارن به سمت کوه حرکت می کنند و منو صدا میزنند و من نیستم .
دیگه رمقی برای رفتن نداشتم .آروم آروم رفتم و رفتم تا بالاخره به فلکه رسیدم. همه جا ساکت بود تا چشم کار می کرد از آدمیزاد خبری نبود.کوله بارم رو گذاشتم زمین و نشستم روی بلوک های میدون ۵ دقیقه همینطوری زل زده بودم به زمین و هی نفس نفس می زدم.که یکدفعه صدای یک ماشین رو شنیدم که تخت گاز از توی کوچه زد بیرون و کشید سمت من و زد روی ترمز. دوباره همه جا ساکت شد.در ماشین آروم باز شد و یک بچه سوسول با یه کلاه حصیری خفن در حالی که داشت با موبایلش ور می رفت از ماشین پیاده شد. تا در رو بست ماشین دوباره گازش رو گرفت و غیبش زد. وقتی گرد و خاک ها خوابید. دیدم اون بچه حدودا دو متری من ایستاده .
وقتی آروم آروم سرش رو آورد بالا و سعادت دیدار رو نصیبمون کرد ، دیدیم که ای دل غافل؛ این که سید علی خودمونه . شیطونه می گفت اون کلاه مزخرفش رو بردار و محکم بزن توی فرق سرش تا دوباره دیر نیاد سر قرار.
خلاصه بقیه بچه ها هم با اوصاف مشابه تک تک اومدن و همگی به سمت کوه باقران و دقیقتر بگم آبشار چهارده حرکت کردیم. بین راه کلی با هم دیگه می گفتیم و می خندیدیم گهگاهی هم از دانشگاه هامون می گفتیم.یکیشون که دندان پزشکی زاهدان قبول شده بود. همش بحث سوخت و قاچاق و بزن و بکش می کرد اون یکی که پشت کنکوری بود هنوز همون حرف های قبل کنکور ماها رو می زد. باقیشون هم همین پزشکی مشهد قبول شدن .یکی ترم مهر و دو تای دیگه هم ترم بهمن خودم هم که داروسازی مشهد قبول شده بودم داشتم مثل بلبل برای همه سخنرانی می کردم و از امکانات دانشکده مون می گفتم. از پله های ورودی دانشکده گرفته تا بخاری های تالار . که توی کمتر جایی نظیرشون پیدا می شه.
خلاصه همین طور رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یک گذرگاه صعب العبور که بلا نسبت گربه هم نمی تونست ازش بالا بره چه برسه به آدمیزاد.به هر بدبختی که بود خودم رو از بچه ها آویزون کردم و کشوندم بالا و اون بالا هم یک عکس دسته جمعی انداختیم. به حساب خودمون دیگه به آخر دنیا رسیده بودیم. در این هنگام دبیر زیستمون که ید طولایی در بالا رفتن از کوه و کمر داشت یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداخت و در حالی که لبخند تلخی به لب داشت به جلو اشاره کرد.همه آب دهن رو قورت دادیم و سرمون رو چرخوندیم اون سمت و یه دید زدیم .طبق فرمایشات شریفه استاد باید از طرف دیگه کوه می اومدیم پایین و دوباره از صخره بزرگتری که جلومون بود می رفتیم بالا.تا برسیم به آبشار چهارده .خلاصه خودمون رو به هر زحمتی بود رسوندیم کفه دره و از صخره جلویی شروع کردیم به بالا رفتن و بعد از ۲ ساعت رسیدیم به آبشار چهارده که ازش فقط یک چاله آب با یک مشت لجن باقی مونده بود.همگی ضایع شده بودیم. اسبابامون رو گذاشتیم زمین و فی الفور یک چایی آتیشی دم کردیم زدیم توی رگ و توی اون هوای خنک و تمیز که بی معنی روح آدم رو شاد می کرد ، شروع کردیم به صبحانه خوردن . جاتون خالی اینقدر چسبید که نگو! اما خدا بگم چیکارشون کنه تا خواستیم یه استراحتی بکنیم دوباره ما رو از کوه و کمر کشوندن بالا واسه ورزش صبحگاهی و همین قدر کافیه که بگم صبحانه رو به معده نرسیده تو مریمون هضم کردیم.
توی برگشت من که رمقی برام نمونده بود یه چند قدمی از بچه ها عقب افتادم و گمشون کردم. هر چی توی اون کوه و کمر داد و بیداد کردم خبری نشد.پس همینطوری زدم براه و توکل به خدا از یه طرفی به راهم ادامه دادم. ۵ دقیقه بعد با شنیدن صدای خنده یا بهتر بگم قهقهه بچه ها که از سمت جلو می اومد فهمیدم که راه رو درست اومدم.دویدم جلو تا ببینم چه خبره.چند تا از بچه ها کنار آبشار خشکیده ایستاده بودند و منو نگاه می کردند .تا خواستم ببینم چی به چیه ناگهان دو یارخائن از پشت به سمتم حمله کردند و یکی از جلو سرم و دیگری از عقب پاهام رو گرفتن و منو مثل هندونه پرتم کردند توی همون چاله آبی که ذکرش رو کرده بودم.حالا کیف پول و کارت ملی و ساعت و کفش و اینا حالیشون نبود. همه خیس خیس شده بودن و من هم که حسابی غافل گیر و گیج شده بودم اومدم بیرون و در حالی که از سر و کلّه ام آب کش گرفته بودبه سمت اون دو خائن و همکارانش دویدم و با مشارکت برخی از دوستان تک تک خائنین رو به سزای عملشون رسوندم و در واقع حکم قصاص رو اجرا کردیم . بعد از کلی جنب و جوش و مسخره بازی که دیگه کم مونده بود دبیر زیست شناسیمون رو هم بیندازیم توی چاله آب . اما بچه ها بی خیال شدن و رفتیم یه آتیشی روشن کردیم و خودمون رو خشک کردیم . بعدشم یک کباب یا به قول داداش کوچیکم یه کباک مفصلی رو با همکاری همدیگه ترتیب دادیم و با همتی که بچه ها کردند دو دقیقه ای اون ها رو هم خوردیم رفت.
خلاصه اون روز خیلی بهمون خوش گذشت . هم یک تجدید خاطره ای شده بود از دوران دبیرستان هم ورزش کرده بودیم و هم تفریح . به همین دلیل هنگام برگشت و خداحافظی خیلی سخت گذشت .همه با چشمای به ظاهر گریان و در دل خندان از هم جدا شدیم و رفتیم خونه هامون.
اما اصل قضیه:
وقتی رسیدیم خونه ؛مادرمون که متوجه حال و روز لباس هامون شده بود ، با جارو و کفش و کفگیر و خلاصه هر چی که دم دستش بود حمله کرد به سمتمون که الباقی ماجرا رو حتما خودتون تجربه کردین و نیاز به توضیح بیشتر نداره و اون موقع بود که با خودم گفتم که من باشم تا دوباره هوس رفتن به کوه با این دوستای نامرد به سرم بزنه!
ما ازاین داستان نتیجه می گیریم که دوباره هنگام رفتن به آبشار چهارده جلیقه نجات ، مایو و حوله رو نباید فراموش کرد!!!


صفر نظر
براي نوشته ي "خاطره رفتن به گردش با دوستان دبیرستان تیزهوشان بیرجند" ارسال شده است!

ارسال نظر